محمد الريشهري
11
حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى)
فرمود : " من محمّد بن عبد اللّه ، پيامبر خدا هستم " . بريده گفت : گواهى مىدهم كه معبودى جز خدا نيست و گواهى مىدهم كه تو بنده و فرستاده او هستى . پس بريده و تمام همراهانش مسلمان شدند . صبح كه شد ، بريده به پيامبر صلى اللّه عليه و آله گفت : به مدينه ، جز با در دست داشتن پرچم ، وارد نشويد . سپس دستار خود را باز كرد و آن را روى نيزهاى بست و پيشاپيش پيامبر صلى اللّه عليه و آله به راه افتاده و گفت : اى پيامبر خدا ! آيا بر من وارد مىشوى ؟ پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود : " اين ناقه من ، مأمور است " . بريده گفت : ستايش ، خدا را كه بنى سهم ، با رغبت و بدون اكراه ، مسلمان شدند . 2207 . كنز العمّال به نقل از اياس بن مالك بن اوس ، از پدرش : زمانى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله و ابو بكر هجرت كردند ، در جُحفه به رمه شترى از ما برخوردند . پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود : " اين شترها از آنِ كيست ؟ " . پدرم گفت : از آنِ مردى اسلمى . پيامبر خدا ، رو به ابو بكر كرد و فرمود : " به خواست خداى بزرگ ، به سلامت رَستم ! " . پيامبر صلى اللّه عليه و آله پرسيد : " نامت چيست ؟ " . گفت : مسعود . باز پيامبر خدا ، رو به ابو بكر كرد و فرمود : " به خواست خداى بزرگ ، سعادتمند شدم " . پس پدرم نزد پيامبر خدا رفت و ايشان را بر شترى نر ، سوار كرد . 2208 . امام على عليه السلام : هنگامى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله براى هجرت به مدينه ، بيرون رفت ، به من دستور داد كه بعد از ايشان بمانم تا سپردههايى را كه مردم نزد ايشان داشتند ، برگردانم . پيامبر خدا را به نام " امين " مىخواندند . من ، سه روز در مكّه ماندم و پيوسته خود را به مردم نشان مىدادم و حتّى يك روز هم از انظار ، غايب نشدم . پس از سه روز ، مكّه را ترك كردم و راهى را كه پيامبر خدا رفته بود ، دنبال كردم ، تا اين كه بر بنى عمرو بن عوف وارد شدم . پيامبر خدا ، در آن هنگام ، به مدينه رسيده بود . من به خانه كلثوم بن هِدم رفتم كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله در آن جا منزل گزيده بود .